<%@LANGUAGE="VBSCRIPT" CODEPAGE="1252"%> <%Session.CodePage = 65001%> (محمد شمخانی(نویسنده ، روزنامه نگار،منتقد هنرهای تجسمی

 

 

 

 

هرچه بادا باد و هرچه بودا بود!

 

گرچه بي سامان نمآيد كارما سهلش مبين

كاندراين كشور گدايي رشك سلطاني بود

 

نوشتن براي نوشتن ، هنر براي هنر و همين براي همين و همان براي همان و همه توأمان و در امان . كه باقي ، باور كرده ام كه بي فايده است در اين سرزمين و يا با سر به زمين مي زند آدم را و يا سر از وادي ديگري در مي آورد كه هم دون نوشتن و هم دون هنر است.

 

شايد دو دهه اي و نمي دانم اين حماسه ي كور درست از كجا آغاز مي شود و تكرار و تكرار و باز تكرار ، كه مگر، به قول بزرگي ،  تكرار نكنم شب را و روز را وهنوز را . كاغذ سياه كرده ام يا كاه سوزانده ام ، نمي دانم . فقط مي دانم كه همه چيز مهم تر از همه چيز بوده برايم و به همين خاطر نه برده ي سياستي شده ام و نه بره ي اعتقادي و نه از خودخواهي ؛  بوداي تنهايي هاي خويش .

 

«  خودنگاشتار »  را به عنوان براي اين صفحه برگزيدم كه چند سطري هم به خود بيفزايم از بودن ام . كه هي به بيراهه كشيد كار و هي كليشه در آمد متن و هي كاغذ به پاي قلم سوخت و هي قلم كم آورد و كنار رفت و البته كه كوتاه نيآمد .

 

اين صفحه پيش از اين – شايد – آلوده به اوهامي بود كه هر آدم حرفه اي در عالم نوشتن آن ها را دارد و صد البته ، تا جايي كه ممكن باشد ،  براي خود نگه  مي دارد . اگر نه كه مي شود ماجراي آن حرفه اي داستان « وعده گاه شير بالفور » ( اثر ژيل پرو ) . يعني آن كسي كه عالم از او چيزي به عينه نديده  و درباره اش داوري زياد مي كند و به بزرگي مي شناسدش .  و اين خب ، ناگفته ، خيلي فرق دارد با سرنوشت نويسنده اي كه در اين سرزمين به دنيا آمده مي آيد و در بهترين حالت براي نشر افكارش ده درصد از پشت جلد كتاب را مي گيرد و با آن هم – اگر بشود - فقط ماده و ماتريال كتاب ديگرش را فراهم مي كند.

 

نوشتن بدين معنا و بدين منوال و بر اين روال ، كه در اين سرزمين راهي جز آن برايش متصور نيست و مگر برده گي و بره گي به بار بياورد و به ناني و نامي مقطعي برسد ، همان سرنوشت ناگزيري است كه اين قلم مثل خيلي قلم هاي ديگر ، تا كنون پيموده است و آن را با تمام كمي ها و كاستي ها بر خود افتخار مي داند و افتخار مي بيند . قله اي كه رسيدن به آن ، با هر مقام و موقعيتي ، در اين وانفسا پا را قلم مي كند و قلم را آبنوس و صاحب اش را ققنوس . تا يكي زمينگير شود و يكي كارگر و يكي هم هزار بار بسوزد و باز از ميان هرم و هيمه پر بكشد و انديشه اش را ، تا آنجا كه مي تواند ،  به پرواز در بياورد .

 

                                                    e-mail:artcritic@shamkhani.com

copyright©2010 shamkhani.com All Rights Reserved