خودنگاشتار

 

Iran Art Critic

 وه چه بی رنگ و بی نشان که منم !

  

یک

 

چند سال پیش و در مدتی که از موزه هنرهای معاصر تهران فاصله گرفته بودم ، همایشی در همان موضع نمادین هنر مدرن و معاصر ایران برگزار شد که قصد داشت به روند و شوند نقد هنرهای  تجسمی ایران بپردازد. این رویداد درست بعد از مقاله ای اتفاق می افتاد که من چند ماه پیش از آن در روزنامه « ایران» و خیلی صوری درباره ی نقد هنرهای تجسمی کشورمان نوشته بودم . یادم می آید که همان  موقع از من نیز با نامه ای پر آب و تاب و پر از تعریف و تعارف ، که اصلا شبیه نامه ها و فراخوان های معمول و  متداول نبود ، به عنوان کسی که « در نقد هنرهای تجسمی ایران اشرافی در خور » دارد برای ایراد سخنرانی دعوت شد. دریافت چنین نامه ای برای من – راستش -نه خیلی تعجب آور بود و نه خیلی بر انگیزنده و نه  چندان چنگی به دلم می زد. چه من حرف هایم را در این ماجرا و در نقدهای مکرر و متعددی که در روزنامه های پر تیراژ این سر زمین داشتم، زده بودم و هرچه می گفتم در یک چنین مجامعی ، تکرار مکررات می شد  و حرف هایی حاشیه ای درباره ی حرفه ام . به همین خاطر بی خیال این ورطه ی بی هوده شدم و با خیال راحت از آن گذشتم .

 چند روز بعد ، اما ، دوست عزیزم « مسعود عربشاهی » ، که عمری برابر با هنر   مدرن و معاصر این سرزمین دارد ، در مکالمه ای یادآور شد که حتما در این رویداد شرکت و سخنرانی  کنم . ایشان ، از روی لطف یا حقیقت ، معتقد بود  باید با استناد به بیش از چند صد نقد و نوشته ای که در یک  بازه ی زمانی 10 ساله نوشته ام ، در این مورد و در آن سخنرانی شرکت و روشنگری کنم . این پیشنهاد عربشاهی به  وقتی بر می گشت که به دلایلی و هرچند برای مدت بسیار کوتاهی ، مانند امروز ، از نوشتن کناره گرفته بودم و نیاز به انگیزه ای دیگر و دوباره برای ادامه ی این راه ناهموار داشتم . راهی که البته و صد البته با مقداری گردش قلم و قدم و کمی کوتاه آمدن در برابر خواست ها و در خواست های نا مشروع برخی پدرخوانده ها ، مدعیان و هنرمند نماها هموار می شد و همواره می شد و هموار می کرد همه چیز را . به همان خاطری که گفتم و برای برگشتن به همین راه ناهموار توصیه عربشاهی را که هیچ وقت بی راه نگفته بود و نشنیده بودم از او، پذیرفتم و برای  سخنرانی یاد شده اعلام آمادگی کردم . غافل از اینکه بالاخره و باز پدرخوانده های هنر ایران ، با شناختی که از من داشتند ، دبیر این همایش را به عذر خواهی وا می داشتند . که همین طور هم شد و از آن همایش تنها یک دعوت نامه با درخواستی توخالی برای بنده ماند و همین و تمام.

 

 دو

 

چند سال پیش ، وقتی «پرویز تناولی» پس از سه دهه دوری از ایران و به دعوت موزه هنرهای معاصر تهران   نمایشگاهی برپا کرد و چند روز بعد که نقدی از من درباره ی این نمایشگاه منتشر شد ، او را توی راهروی موزه دیدم  که در عین ناباوری دستم را گرفت و سفت فشار داد و ، از سر لطف یا واقعیت ، گفت : « فکر نمی کردم توی این مملکت منتقد هنر داشته باشیم ، که امروز با خواندن نوشته ی شما مطمئن شدم که داریم . » این عبارت را کسی می گفت که همان روز انتقاد صریحی درباره ی آثار و آفرینه هایش در نقد نوشته ی من دیده وخوانده بود  . بدین ترتیب و تا بدین جا تناولی تنها هنرمندی بود که در طی و طول سال های نقد نویسی بنده ، از انتقاد نترسید و نرنجید و به خاطر این صداقت و صراحت تبریک گفت و تشکر کرد . تناولی که باز همین واکنش را از وی و در برخورد با نوشته های دیگرم دیده ام با این قدر شناسی و هوشمندی و نقد پذیری خود فقط یک چیز را به من ثابت کرد و آن اینکه هنرمند است و همین و تمام .

 

 سه

 

 « مرتضی ممیز » مرحوم را چه وقتی بود و چه وقتی که رفت ، به عنوان یک هنرمند واقعی قبول داشتم و این ورای پدرخوانده گی او بود . داوری من البته و اینجا و اصلا جنبه ی شخصی و شخصیتی ندارد و به گشت ها و واگشت های همیشه و همچنان ام در هنر این هنرمندان باز می گردد . ممیز هم از کسانی بود که بود و نبودش ، هم محاسن و هم معایب بسیاری داشت . این داوری کلی مرا درباره ی ممیز ، کسی که نوشته هایم را دنبال کرده باشد ، به شکل دیگری در می یابد . نظری که به اشاره می توان یک پا و پایه ی آن را در آسیب شناسی هنر مدرن و معاصر ایران دید و یک پایه و پای آن را در تسلیت نامه وزیر  ارشاد ( نه فرهنگ و هنر) وقت (صفار هرندی ) به هنگام درگذشت این هنرمند یافت .

 با تمام این تفاصیل یادم می آید که همین هنرمند فقید ، پیش از برگزاری یک نمایشگاه به عنوان دبیر با نمایندگان مطبوعات نشستی داشت . شب قبل از این ماجرااز موزه هنرهای معاصر با من تماس گرفتند و درخواست کردند که بنده هم در آن نشست باشم . پذیرفتم و وسط داستان بود که رسیدم . باز یادم می آید بحث ها هیچ یک به گرافیک ربطی نداشت و خیلی پرت بود و پرت می نمود . همان جا مجری برنامه از من دعوت کرد که چیزی بگویم . این بود که بحث ناگشوده ای را باز کردم که هم سراسر گرافیکی بود و هم به پله و پلان آخر این هنر در ایران باز می گشت .

پایان نشست بود، انگار ، که ممیز با آن قیافه ی غلط انداز و آن قدم های تند آمد و با من که می دانستم بنا به برداشت های شخصی خیلی جور نیست و خیلی دل خوشی ندارد، دست داد و  سپاسگذاریکرد و گفت : « خوب که شما سر رسیدید ، وگرنه داشتم از شنیدن این همه هذیان خفه می شدم . »

 

چهار

 از جنس خاطراتی که گفتم در ذهن و زندگی حرفه ای من زیاد بوده و هست و اینجا نه گنجایی باز گفتن آن همه را دارد و نه ضرورت و ایجاب آن را . چند روز پیش که با دوست عزیزم « علیرضا اسپهبد » در گورستان تهران وداع می کردم و غربت او را در وطن خود و در هنگام خاکسپاری می دیدم ، همه چیز در نظرم ناگفتنی و ناچیز آمد . به ویژه وقتی می دیدم که شرایط آنقدر دشوار است و خفقان آنقدر بیداد می کند که نمی توانم در مطبوعاتی که سال ها عمر به پای آن گذاشته ام ، ادای دینی به یکی  از نزدیک ترین دوستان از دست رفته و هنرمندم بکنم . هر چه فکر کردم امکانی جز این فضای مجازی ندیدم و نیافتم و بالاخره هم برای مدتی ، که نمی دانم چقدر طول خواهد کشید ،به همان پناه آوردم .

 پنج

  و اما و شاید اگر ابتدا ادبیات نبود و در گستره ی این ادبیات ، داستان و رمان و شاید اگر بعدها شعر شور انگیز به  سراغم نمی آمد و آمیزه ای از این دو ، داستان و شعر ، نمی دیدم و نمی یافتم و خلاصه شاید اگر این همه با آن همه ی که بعدتر یافتم و در واقع ذره ای بیش نبود ، جمع نمی شد ، زندگی ام در همان مسیر خشک و خطی و بی خاطره ای پیش می رفت ، که خب روندگان طریقت بی طریقت آن کم نبوده و نیستند . ادبیات و آن هم ادبیات داستانی توصیف گشوده و گشتالت آن چشم اندازی بود که بی آن نمی دیدم و نمی شناختم . داستان به خودم آورد و در حالیکه هی دورم می کرد از خود ، به خود بیشترم باز می گرداند . شعر ، اما ، در این میان چیزی نبود که با آن بتوان نگاه کرد و واقعیت را ، همان طور که هست و باید ، دید . شعر از خودش آغاز می شد و به خودش ختم . درونه ی شعر این بود و همین بود که در موسیقی هم می توان یافت . شعر گاهی ، همچنان که زیاد داشته ایم و دیده ایم ، از یک آسیب اجتماعی و زبان شناختی فراتر نمی رود و چون یک قالب و الگو در ذهن آدم ها می ایستد و می ماند و همه چیز را به هیات خودش در می آورد . بیشتر هم امروزه از لقلقه ی لسان این و آن زاییده می شود و گاهی که معیاری می گیرد و می پذیرد ، به تصعید هم می رسد و به هنر هم در می آید . شعر را ، همچنان که موسیقی را ، گذاشتم همیشه که کناره بگیردم و در کنارم باشد و بایستد و بازی کند با خیال ام ، گاهی که خیلی گرفته ام و از خود بی خودم .

 سال ها بعد و از این میانه ، ققنوس وار ، رنگی که آب بود و آسمان بود و بیشتر آتش ، خودی نشان داد و از خود بی خودم کرد . آن قدر بی خود که به قول مولانا بیدل دهلوی به بی رنگی و بی نشانی خودم پی ببرم . مهم ترین نکته ای که اینجا دیدم و یافتم بی رنگی ادبیات و هنرهای نمایشی معاصر ما بود و بی بهره گی این  ها از رنگ و  نقاشی و خیال پردازی آگاهانه و نیآگاهانه ی آن .پژواک این همه را می شد در جامعه ای بی رنگ دید و دریافت . جامعه ای که هیچ نوع حساسیتی به رنگ ندارد و نشان نمی دهد.

 جادوی رنگ بود یا جاذبه ی بی بدیل آن ، نمی دانم . فقط می دانم که با تمام بی رنگی به استقبال این دنیای درگیر با خود و با خرد و با خیال رفتم . این همه و این هیچ ، مگر با معرفت بی میانجی و با میانجی خودش میسر و مقدور نبود و هم شم می خواست و هم شعور و هم وقت که بگذاری و هم دست که برداری از بطالت و بی هوده گی روزمره . در این میان و در ابتدای کار از هنر مدرن ایرانی و بافرض مفهوم مخالف آن بیشتر آموختم که نیآموزم . که جبهه بگیرم . که انتقاد کنم و آنجا که لازم است از تقلیدهای بی چون و چرای آن بگویم . چیزی که هنوزاهنوز ضرورت آن را به نوعی حس می کنم . نقطه مقابل این رویکرد از هنر غربی و از سویه ی سر به کمال آن ، اما ، زیاد آموختم . خالی کردم خودم را ، تا پر شوم . پر شدم و خالی شدم و هی این چرخه تکرار شد تا در ایستگاه نخست نمانم . تاریخ هنر تنها و تنها  توصیف این ماجرا بود و رونمایی آن . اینجا نیاز به نقدی بود و باور و برداشتی بومی و بی طرف . هنر معاصر ایران ، اما ، در عوض و بنا به عادت عزیز کرده و دردانه می خواست . فرزند ناخلف و بی جنبه و جذبه و جنمی که این جهنم آشفته را بهشت ببیند و بیابد و بازگوید و در حیاط خلوت خیال های گم و گنگ یک عده به اصطلاح هنرمند حرکت کند.

هدف من ، اما ، چیز دیگری بود در این بین . می خواستم به صورت بندی این هنر بی آغاز و انجام و پراکنده بپردازم و کنتراستی را که باید ، بدان بدهم . به همین منظور تک نگاری نکردم و با همه ی مشکلات و موانع ادامه دادم ، از دوستانه نویسی پرهیز کردم و باج ندادم ، به ایدئولوژی حاکم - که همه چیز را در محدوده ی تنگ کلیشه های خود می خواست - تا آنجا که ناحق بود و می نمود وقعی نگذاشتم و از همه مهم تر به زیر و رو کردن تاریخ و نگاه تاریخی پیشکسوت مدار و زورخانه ای تن ندادم .

 

شش  

نقد هنرهای تجسمی همان طور که پیش تر هم در جاهایی گفته و نوشته ام ، برداشتی است زیبایی شناسیک از تمام آن چیزی که در این گستره اتفاق می افتد و نمی افتد . این رویکرد ، به رغم آن چیزی که اغلب می پندارند  در توصیف و توضیح فیزیکی کنش انجام شده ی معطوف به قاب صورت نمی یابد و تقریبا همه چیز آن به بیرون از قاب ارجاع می شود . یعنی به تمام آن چیزی که باعث و برانگیزنده ی کنش بوده است و آن را متعین و محدود به قاب کرده است .

 

   e_mail : artcritic@shamkhani.com  

 


copyright©2009 shamkhani.com All Rights Reserved