این دفتر پاره هر از گاهی به شب یا به روز می شود و اشاره ای می کند و می گذرد . غرض گذاشتن ردپایی گم و گنگ است و دریچه ای خرد برای دیدن دیگرانی که عریانی خواسته و ناخواسته ی مرا اینجا می بینند .


               

جستارهای دیگر

 

 

 

 

قرآن خوانی ممیز و نقاشی عربشاهی !                              6/4/86

 

در کنار بنزین و سهمیه بندی بنزین که تبدیل به ماجرای هزار و یک شب سیاست داخلی ایران و در تعلیق نگه داشتن همچنان مردم « همیشه در صحنه ی » ایران شده است ، تقریبا کسی نیست و نمی بینم که سر از سفره ی هیچ بردارد و به هنر و اینجا هنرهای تجسمی هم نیم نگاهی بیندازد .  به طوریکه آدم فکر می کند هیچ رویداد دیگری  جز هسته ای شدن و سهمیه بندی سوخت در این جغرافیا وجود ندارد که پرداختن بدان ضروری به نظر بیاید .

چند شب پیش هم که رادیو بی بی سی نامه بی پروای « شیرین عبادی » ( برنده ی جایزه ی صلح نوبل ) به رئیس قوه قضائیه ی را به زبان خود او بازخواند و سکوت معنادارمردم را ناشی از نبود امنیت دانست و نه نشانه ی آرامش جامعه ، فکر نمی کنم تاثیری داشت و تاثیری بر افکار عمومی ، که در ایران وجود ندارد ، گذاشت .

شاید همین شرایط هم باعث می شود که روزنامه ی  از توقیف بازگشته ی « شرق » در یکی از گوشواره های صفحه ی نخست خود ، به جای پرداختن به موضوعی درخور و درگیر با زندگی امروز ما ، مرگ فلان طراح لباس ایتالیایی در آستانه ی برگزاری هفته ی مد شهر میلان را بازگو کند .

از همه بدتر اینجا درگذشت ناگهان افراد ارزشمندی چون « پرویز ورجاوند » در هجوم روزمرگی های سیاسی و فرهنگی است ، که با چند خبر ابتر و چند آگهی در روزنامه هایی چون اطلاعات و بالاخره یک مجلس ختم در مسجد نور میدان فاطمی  یک جورهایی پایان می گیرد . درست  در همین شرایط هم هست که روزنامه ی همشهری از قول تهیه کننده ی فیلم « مرتضی ممیز » به نماز خوانی و قرآن خوانی هر روزه ی او اشاره و به حذف آن در اکران سینما تک موزه هنرهای معاصر اعتراض می کند !

شیرین تر از همه ی این ها خبر درگذشت یک خواننده ی پاپ لس آنجلسی ( « مهستی» یا « خدیجه دده بالا» ) از همان رادیو بی بی سی است و اینکه از وی به عنوان یکی از بهترین چهره های موسیقی و آواز کلاسیک ایران یاد می شود.اظهار نظری جالب و ماننده به آن که کسی به داروخانه مراجعه و برای سردرد خود  قرص « دیفنوکسیلات » یا « یدو کینول » درخواست کند !

این ها را ، اگر چه خیلی پراکنده ، گفتم که ازمعجون ناهماهنگ رسانه ها بگویم وبگویم که غیر از اخبار قلع و قمح آدم ها در عراق و افغانستان و سودان و فلسطین ، که پای ثابت اخبار همه ی رسانه های دنیا شده است ، برای مثال به چه چیزهای دیگری در این بین می توان برخورد و از رقت انگیزی آنها بالا آورد .

و اما چیزی که باعث شد در این بحر و بادیه ی بی خبری ، امروز و اینجا چیزی بنویسم  موضوعی کهنه و در جای خود بسیار تنوری و تازه است . آن قدر کهنه که می توان چین و چروک آن را بر چهره ی بسیاری از اهل فکر و فرهنگ  و علم و هنر این مملکت ، حتی در جوانی ،  دید و آن قدر تازه که مصداق آن را هنوز و همچنان و هر روز در این سرزمین می بینیم و به ناچاری از کنار آن می گذریم . چیزی که ، اما ، باعث شد من باز دست روی این زخم کاری و کهنه بگذارم ، اقتضای این صفحه ی مجازی بود.

15 اسفند سال 85 روزنامه ی همشهری را به خاطر خبر مربوط به مزایده ی 260 تابلو گروه صنعتی بهشهر گرفتم و ضمن خواندن یک سری اطلاعات نادرست درباره ی آن تابلوها ، که درباره شان کم نمی دانستم ، به تصویر یکی از تابلوهای « مسعود عربشاهی » در صفحه ی « اندیشه »ی این روزنامه برخوردم که بدون حذف امضای ریز شده ی عربشاهی در ترکیب بندی تابلو ،  امضای یکی به نام « مریم هاشمی جنت آبادی » را یدک می کشید . اینجا  کاری نداریم که از این نقاشی برای تزئین متنی با عنوان « قرآن و انسان نو» استفاده شده بود و کاری نداریم به اینکه دوست و دشمن عربشاهی و افراد زیادی مانند « رضا یحیایی » ، « مانیا اکبری » ، « شراره زندیان » و ... در کپی ناقص از آثار او - که کم هم نیستند - سوء استفاده های بسیاری کرده اند . موضوع برای من اینجا از آن جهت جالب است که بارها در همین صفحه ی اندیشه روزنامه همشهری مطالبی درباره ی ضرورت ایجاب و رعایت کپی رایت خوانده ام و بارها هم نقض صریح آن را در همین صفحه و در همین روزنامه دیده ام . جالب تر از همه و در این مورد برخوردی بود که دبیر این صفحه با من ( به نیابت از عربشاهی) داشت و آن هم وقتی که موضوع را خیلی محترمانه به او گفتم و پاسخ خواستم . ابتدا همه چیز به ترس و تردید و اعتذار صوری گذشت و سپس به نفی و انکار و سفسطه رسید  و سپس تر و پیرو پافشاری من در قبولاندن قبح این موضوع و لزوم پیگیری آن ، به گذاشتن گوشی تلفن انجامید .

همشهری از روزنامه هایی است که درآمدی میلیاردی از آگهی دارد و بارها و به ویژه در دوره ی مدیریت جدید آن ( که پیش تر مدیر تدارکات روزنامه ی ابرار بود و بعدها مدیرمسوول روزنامه ی جام جم و حالا سخنگوی شورای عالی امنیت ملی و مدیر مسوول روزنامه ی همشهری )  به نقض حقوق صنفی روزنامه نگاران و صاحبان آثار هنری ( عکس و نقاشی و...) متهم شده است و چنین رفتاری از آن بس عجیب و بس بعید نبوده و نیست . در نادیده گرفتن حق مولف هم نمی شود تنهابه این رسانه ی داخلی ایراد گرفت ، که روندگان این طریقت امن در ایران بسیارند .  کپی رایت موضوعی است که باید آن را مجلس ومسوولان حکومتی و قضایی بپذیرند و پیاده کنند . موردی حیاتی که اجرای آن ممکن است به سستی ساختار حکومت بینجامد و جلوی سوء استفاده های کلان بسیاری از دست اندرکاران قدرت را بگیرد. چه با یک حساب سریع و سرانگشتی می توان به مناسبات  میان کپی رایت و شکل و شیوه ی حکومت و دولت پی برد و دلیل به رسمیت نشناختن آن را در کشورهایی چون ایران دانست .  

 

 

 

 

 

 e-mail:artcritic@shamkhani.com

 

copyright©2007 shamkhani.com All Rights Reserved