|
|
|
|
|
|
|
جستارهای دیگر
|
غروب و غیاب غم انگیز مارکو گریگوریان ! 12/6/86
همه ی تصاویر در عین خودنمایی ، همیشه سعی دارند از عادت های دیداری ما بیرون باشند و به نظر نیایند ، که گاهی خرق عادت در این میان واسطه ی کشف می شود . و گاهی البته و صد البته این کشف چیزی نیست جز دیدن و بازدیدن تصاویر و همین و تمام . سه ساعتی از نیمه شب گذشته است و شبکه ی تلو یزیونی آرته (ARTE) مشغول پخش یکی از فیلم های دهه هشتادی آمریکاست. توی یکی از قاب های این فیلم یا بهتر است بگویم توی یکی از سکانس های آن که به کنشی سراسر دراماتیک و درعین حال رمانتیک اختصاص دارد ، در پس زمینه و در یک گوشه ی کور کادر نسخه ی چاپی یکی از نقاشی های واپسین « هانری ماتیس » به چشم می خورد و احیانا همانطور که اغلب فیلم های مهم تاریخ سینما به ما می گویند کارگذاری این تصویر در کادر و درمتن کنشی که ظاهرا هیچ ربطی به آن تصویر ندارد ، حاصل نوعی نگاه و نگره ی خاص سینمایی است که می خواهد با یک تصویر دلالت های بیشتری را در ذهن بیننده بر جای بگذارد . نقاشی ماتیس ، فراتر از فیلمی که می بینیم و فراتر از فرصتی که برای باز دیدن در اختیار می گذارد ، فکر نمی کنم تنها یک تصادف صوری بوده باشد . چیزی که به کرات اهمیت آن را در طراحی صحنه ی سینمای اصیل آن سوی آب دیده ایم و خیلی بیشتر از آن وصف اش را شنیده ایم . این سنت ، این ادای دین سینما به نقاشی و تصویر و این یادآوری سیکوئنس وار هنری بنیادی در هنری متاخر ، متاسفانه چیزی نیست که در ایران ، که در سرزمین یخ زده ی ما، رواج داشته یا یافته باشد . البته به تقلید و به تبعیت از غربی ها گاهی می شود و پیدا می شود که ایرانی هم – برای مثال – آنجا که می خواهد فیلم خود را متعین به تصویری ایرانی بکند و آن تصویر را در ردیف سینمای خود و تصوراتش از دنیای ناب تصویر بیاورد ، گوشه چشمی به کمال الملک و کمال الملکی ها نشان بدهد . چیزی که البته و به خودی خود ایرادی ندارد ، اما در خیلی موارد از عقب ماندگی و بی خبری و بی هویتی نگاه فیلمساز ایرانی می گوید . بگذریم که من اینجا نه قصد بازبینی سینما را داشتم و نه دنبال چنین چیزی بودم . این همه را گفتم که نگویم « مارکو گریگوریان » از میان ما رفته است . چند شب و چند روز تحمل کردم و نه چیزی گفتم و نه چیزی نوشتم ، که بالاخره تابلوی ماتیس کار خودش را در همان فیلم دهه هشتادی آمریکا کرد و سکوت مرا ، که چیزی جز حیرت ام نبود ، شکست . درباره ی مارکو پیش تر زیاد نوشته ام . دو نمونه از آن نوشته ها حالا به دو کتاب پیوسته اند که یکی از آنها را در همین قلمرو می توان دید و پیدا کرد . نمونه ی مهم تر آن را در کتاب « نوشت و نقدهایی در باره ی پیشگامان هنر معاصر ایران » آورده ام . مارکو، مثل معدودی و تنها معدودی از هنرمندان معاصر ما ، البته کسی نبود و نیست که در یکی دو متن مکتوب خلاصه شود و تمام . تنها طرحی از او و آن هم به ایجازی مگر ، در چند سطر و چند صفحه و چند متن ومقاله بگنجد و کافی به نظر بیاید . اگر نه که این تازه آغاز ماجراست . و ماجرایی که البته و هرگز تمام نمی شود . مارکو را من در اوج کودکی اش بود ، که دیدم ؛ در هشتمین دهه از عمر پر بارش . یعنی درست در زمانی که داشت گذار دوباره از پیری به کودکی را طی و تجربه می کرد . زمانی که تقریبا تمام خواست ها و درخواست های آدم از دنیا و زندگی ، اگرچه در مسیر مردود هوشیاری ، تحویل به همان درونیات دست ناخورده ی دوران کودکی می شود . سر خوش تر از ان بود که فکر می کردم و همین سر زندگی خبر از حداقل دو دهه زندگی بی دردسر می داد . و این برای کسی که زمانی نه چندان دور مرگ یگانه دخترش « سابرینا » را تاب آورده بود ، در باور نمی آمد . البته اگر و مگر نخواهیم در آن جنب و جوش مثال زدنی پیرمرد هشتاد ساله ، روحیه ی مثالی « آپولونی » و « دیونیزوسی » را نادیده بگیریم . یک جایی هم در همان دمدمه هم خانه ی « زوربای یونانی » می شد این هنرمند در ذهن و حس آدم که هرگزا در این باره دروغ بگوید . و گذشت آن دیدار کوتاه ایروان و آن دیر وقت ِ ساعت . و چقدر سریع . آنقدر که فقط توانستم همه ی پرسش های سالیان را از او ، در میان جمع چند نفره مان و در همان حالت ایستاده بر پیاده رو بپرسم و همه ی پاسخ هایم را ، که از او می خواستم ، گاهی با عباره و گاهی با اشاره بگیرم . گفتم « اشاره » ، چون با آن زمان کوتاه و با آن کم ِ کلمات باید خودم به تمام آن چیزی که گفت و نگفت وتنها اشاره کرد ، پی می بردم . در این مورد البته نمی توان از دخالت بی جای آن زن کلکسیونر ارمنی گذشت ، که همزمان خود را به ارمنستان رسانده بود . زنی که خود را دایه ی مهربان تر از مادر نقاشان ارمنی می داند . همان که بعد ها توانست به دروغ میان من و مارکو را به هم بزند و همان که می خواست با دروغی دیگر « سیراک ملکانیان » بزرگ را دوست دیرین خود معرفی کند و دوستی و ارادت مرا به این نقاش ارزنده و ارجمند از بین ببرد. مواردی که یکی به خاطر دوری مارکو از ایران به موفقیت انجامید و نتیجه نامه ی گلایه آمیز و پر از سوء تفاهم گریگوریان شد ، که « پرویز تناولی » با خود و بعد ها از ارمنستان به همراه آورد و به دستم رساند و دیگری با حضور بی واسطه ی سیراک در ایران نقش بر آب شد و ختم به این خبر که سیراک آن زن را همین اواخر و دورادور می شناسد و اصلا رابطه ای با او ندارد . بگذریم . و اما غیاب غم انگیز مارکو را چند قاصد و به یکباره خبر آوردند . کامل تر از همه خبری بود که سیراک ، یار همیشه و همواره ی مارکو به من رساند . آخر دو روز از وداع آنها با هم در ایروان نگذشته بود که مارکو به یکباره و با دنیا وداع کرد . دیدار آخر در بیمارستان رقم خورده بود انگار؛ بعد از سوء قصد چند سارق به نقاش و در منزلش . آن هم به خیال اینکه هنرمند پول حاصل از فروش تکه ای زمین را با خود و در خانه دارد . بعد هم که ترخیص از بیمارستان و سکته و گوشی تلفن آویزان ، که از آخرین مکالمه ی مارکو با برادرزاده اش در آمریکا حکایت داشته است . ماجرای مارکو گریگوریان اما ، نه در این سکانس و نه در این چند پلان ، که در سراسر این سرزمین و برای همیشه ادامه دارد و خواهد داشت . این را حضور بایسته و بنیادی و در عین حال سراسری این هنرمند در متن نا پیوسته ی هنر مدرن ومعاصر ایران به ما می گوید چیزی که در یک گزارش صوری و در همین سایت می توان به گوشه هایی از آن پی برد . چیزی که حالا می ماند تابلو های دور و نزدیک از این هنرمند بالا و والا و مثالی در گوشه ی کادر و در نما های مختلف یک فیلم موفق با بازی « گریگوری مارک » است . بازیگری که او را نه در سینما که در هنر و زندگی می شناسیم.
e-mail:artcritic@shamkhani.com
|
copyright©2007 shamkhani.com All Rights Reserved