این دفتر پاره هر از گاهی به شب یا به روز می شود و اشاره ای می کند و می گذرد . غرض گذاشتن ردپایی گم و گنگ است و دریچه ای خرد برای دیدن دیگرانی که عریانی خواسته و ناخواسته ی مرا اینجا می بینند .


               

 

 

جستارهای دیگر

ü غیاب  علیرضا اسپهبد

üجلوه های خودپسندانه  ...

ü قیاسی در مقیاس اعتراف

ü هویت بخشی مدارس ایران

ü لیلی  متین دفتری

üحراجی کریستیز

ü هشتمین بی ینال سفال

ü هنر جدید و بنیاد شهید

ü نقش سیاست بر بوم هنر

ü دیدار مصدق با ورجاوند

ü قرآن خوانی مرتضی ممیز

ü غروب مارکو گریگوریان

 

حراج فرهنگ ایران در حجره ی اعراب !                           12/8/86 

هنر مدرن و معاصر ایران که حدود  50 سال از نسج و نضج واقعی آن می گذرد ، بعد از یک دوره رکود 20 ساله ، که بی شباهت به رکود سیاسی و سراسری  سرزمین پهناور ایران پیش از نسل کشی فرهنگ سوز اعراب نبوده و نیست و هم خانه ی دوره های تلخ دیگری از تاریخ این تمدن دیرین می شود ، بالاخره و پس از یک جست و خیز 8 ساله که آن هم شاید خوابی و سرابی بیش نبود و در مقام مقایسه ، از برخی جهات ، به دوره های بسیار کوتاهی از تاریخ 1400 سال گذشته ی این کشور قابل تسری و تعمیم بود ، انگار حالا و به مدد حضور حراجی کریستیز در یکی از شیخ نشین های حاشیه ای خلیج فارس به فصل دیگری از ارزشگذاری رسیده است ، که باز در مقام مقایسه بی شباهت به هجوم بی هنجار تازیان به ایران و قلع و قمح فرهنگی آن ها نیست و در حقیقت از کوتاهی دوباره و دوباره ی ایرانیان در برابر هویت و حیثیت فرهنگی شان حکایت می کند . این سنجه البته و صد البته وقتی پیش می آید که رویکردی هم به ژرف ساخت موضوع و ماجرای در حال وقوع داشته باشیم و هنجارهای پنهان دیگری را هم در نظر بگیریم و در نظر بیاوریم . اگر نه که همین رویداد بی مانند ، در پیدای خود ، خیلی را از خود بی خود می کند و به داستان مکرر جداسری هنر معاصر ایران از اقتصاد رایج آن در جهان امروز یک جورهایی پایان می دهد و به عبارتی خودمانی تر روی خیلی را کم می کند . چه روی کسانی که بر مسندهای بزرگ سیاسی تکیه زده اند و ضمن بستن تمام درها و دریچه های مرسوم و معمول به بهانه های سیاسی و ایدئولوژیک ، برای حمایت نیم بند مادی از هنرمند امروز این سرزمین به تصویر کشیدن آیه های قرآن و ماجرای روزمره ی « انرژی هسته ای » را می طلبیدند و هر نوع بازاری را فراسوی مرزهای بسته ی ذهن خود و این کشور انکار می کردند و چه روی کسانی را که به رغم یک عمر دست داشتن از نزدیک بر آتش هنر این مملکت ، با تمام توان و تلاش خود سعی کردند ماجرای نخستین« آرت اکسپو » ی ایران را به خاطر بی نصیبی خود از این بازار نوعی به انحراف بکشانند وقیمت های اعلام شده را بسیار بیشتر از ارزش واقعی آثار معرفی کنند و رای چند وزارتخانه و سازمان را ، که خلاف آمد روزگار حاضر به خرید چند تابلوی نقاشی شده بودند ، بزنند و برگردانند . تابلوهایی که حالا حراجی کریستیز در دبی آن ها را به پنجاه ، شصت برابر قیمت آرت اکسپو تهران به عرب ها می فروشد و آن ها را به سودای سودی بس بزرگ تر  به بازار می کشاند . چیزی که باعث شده هیاهویی هر چند هنوز خاموش در حوالی هنر مدرن و معاصر ایران شکل بگیرد و برخی را در همین خاک به صرافت  خریدن آثار هنری بیندازد و در آینده بدین بازار پر سود پیوند بزند .

حرف من اما ، اینجا و پس از برگزاری سومین حراجی کریستیز در دبی و نخستین حضور هنر معاصر ایران در حراجی «ساتبی » لندن ، که حالا خود کم کم دارد به رقابت بزرگ تری بین دو حراجی بزرگ هنر دنیا ( کریستیز و ساتبی ) تبدیل می شود ، خرمن کهنه به باد دادن و ورود به بحث های همیشه و همواره ی هنر معاصر ایران نیست . در این گذار صوری ، همان طور که پیش تر هم اشاره کردم ، حرف از ارزشگذاری تازه ای است که ممکن است به غلط در ذهن برخی و به ویژه آن ها که تازه راغب به دیدن و شنیدن ماجرای هنر معاصر این سرزمین شده اند و خاستگاه شان همین هیاهوی نوپدید است ، به وجود آید . در این مورد ، بدون آن که بخواهم همه چیز را به طور کامل باز کنم و بازگو ، بسنده به چند نکته می کنم و می گذرم . نکته ی نخست به خود حراجی هایی چون کریستیز و ساتبی و ... برمی گردد که با تمام تاثیر مثبتی که بر رونق بازار هنر در سراسر گیتی داشته اند  ، در نهایت جز به سود خود نمی اندیشند و جز برای تحکیم منافع مادی و اقتصادی خود نمی کوشند و حضورشان در هر نقطه از جهان بسته به سیل سرمایه هایی که به آن نقطه سرازیر می شود و به گردش در می آید. یکی از این نقاط حالا ، چه بخواهیم و چه نخواهیم ، دبی است که به مدد سیاست های ضد اقتصادی جمهوری اسلامی و به یمن دگرگونی های بنیادی و درونی در سیاست و اقتصاد خود ، سیراب از سرمایه های سرگردان ایرانی و آنگاه جهانی شده است . انگلیسی ها با تمام توهمی که ما درباره ی استعمارگری و نواستعمارگری آن ها داریم و با شعار و فقط شعار منفی در دل مان کاشته اند ، حداقل یک درس بزرگ سیاسی برای همه ی دنیا دارند و آن اینکه چطور می توان دیگر کشورها را ، حتی بدون جنگ و خونریزی ، به خدمت منافع خود درآورد و همین آن ها را در صدر دیپلماسی دنیا قرار داده است . اصل مهمی که متاسفانه ما ایرانی ها آن را به تناوب و به ویژه بعد از تاخت و تاز تازیان به این بوم و بر اغلب  از دست داده ایم و همیشه به جای آن حسرت کاشته ایم و حسرت برداشته ایم . این ها را گفتم که بگویم هرگز نباید از دیگران انتظار ارزشگذاری درست و دقیق فرهنگی داشت و این مهم باید ابتدا خاستگاهی خودی داشته باشد . داوری در این مورد را به دوره ی پیش از حضور حراجی کریستیز در دبی واگذار می کنم و به بی نصیبی ایران در مناسبات و معاملات این بازار سراسر اقتصادی  .

و اما نکته ی بعد درباره ی این رخداد های اقتصادی -  هنری اخیر ، به خریداران نورسیده ی آفرینه های هنری معاصر ما در بازار دبی برمی گردد ، که بی تردید بیشتر و شاید صد در صد آن ها را اعراب متمولی تشکیل می دهند که کمترین و کوچکترین شناختی از هنر و به ویژه هنر مدرن و معاصر ندارند و حضور شان در این بازار البته و انگار بسته به مشاوران هنری آن هاست . نزدیک کردن فضای اثر هنری به فهم عامیانه ی عربی به اضافه ی نوع بازنمایی آثار از سوی حراجی و ضربه های چکشی ، که بی شباهت به چکش قاضی ها نیست ،  زاویه هایی است که به این داستان شکل می دهد . در این میان ناگفته برای عرب های میلیونر و میلیاردر ، رمزگشایی از چیزی که نمی دانند و نمی شناسند ، به دایره ی بسته ی عناصر آشنای زندگی همواره شان باز می گردد . عناصری که در متن و بطن خود بیش از هر چیزی گویای شکل ملموس زندگی آن هاست و به طور ضمنی انگار سودای مدرن شدن نیز دارد . مدرن شدن در متنی که پیش تر و به اقتضای فقط و فقط  فروش نفت ، مدرنیته ( نه مدرنیسم ) را به قیمت هم خانه گی شتر و تویوتا یا بز و مرسدس بنز تجربه کرده و از سر گذرانده است . مدرنیته ای که ما در مقایسه ی با اعراب  50 درصد آن را درونی کرده ایم و 50 درصد دیگرش را  در مدرنیسم  و به ویژه در داستان ناتمام مشروطیت یافته ایم . مدرنیسمی که اعراب همسایه ی ما به طور قطع می توان گفت از آن بهره و بوی مشخصی نبرده اند . یکی از عناصر آشنای زندگی و فرهنگ عقب مانده ی اعراب همسایه ی ما ، ناگفته خط عربی است که همان خط فروش آثار ایرانی در حراجی کریستیز دبی نیزبه حساب می آید . خطی که متاسفانه در تهاجم تازیان به ایران ، به ما تحمیل شد و ما هم برای سادگی در کتابت آن را پذیرفتیم و لباس تازه ای تعادل و توازن بر آن پوشاندیم . بسآمد بالای  این خط و آرایه های به اصطلاح مدرن آن در تابلوهایی که از ایرانی ها در 3 حراجی کریستیز دبی فروش رفته ، گویای عطف توجه خریداران عرب این بازار به یک چنین موتیف نخ نما شده ای است . چیزی که اوج و اعتلای آن را در تابلوهای « حسین زنده رودی  » ، « فرامرز پیلآرام » و سپس تر کسانی چون « محمد احصایی » و طایفه ی خطاطان ( خوشگل نویسان ) می بینیم و می یابیم . جالب اینکه از این میان یکی مانند زنده رودی خود را در گفت و گویی که چند سال پیش تر با من و در همین تهران داشت و حالا در کتاب « نوشت و نقد هایی درباره ی پیشگامان هنر معاصر ایران » آمده است ، اصلا ایرانی نمی داند و از مقایسه شدن با هنرمندان وطنی هم طفره می رود و گویای جداسری او ، نامی است که بعد از اقامت دائم در فرانسه برای خود برگزیده است: ( شارل حسین زنده رودی )  .

 

 اثری از شارل حسین زنده رودی که در سومین حراجی کریستیز دبی به خاطر استفاده

از خط عربی به قیمت بالایی فروش رفت !

 

 این بذل توجه به عنصری عربی ( خط ) در تابلوهای ایرانی بازار کریستیز  ، که از خط بودن خالص هم فراتر رفته اند و اسماء و عناصر مقدس و مفهومی اعراب را در خود متجلی کرده اند ، شاید بزرگ ترین خطری باشد که همین حالا هنر و فرهنگ بصری ما را تهدید می کند و نقاشان حرمان دیده و روی خوش ندیده ی ایرانی را و به تبع آن مخاطبان این نقاشان را به سوی خود جذب می کند . آن قدر که بعید نیست دیگر کسی و مگر چند هنرمند اصیل ،  در این سرزمین ، پیدا نشود که از این آسیب فرهنگی و هنری مصون بماند . مصون از هنری که در سطحی ترین نما و شمای خود ، که متاسفانه خیلی هم خوب جا افتاده است ، نه نیازی به دانش تجسمی و زیبایی شناسی خاصی دارد و نه در تکنیک و ترکیب تازه ای خلاصه می شود و پا می گیرد .

موضوع مهم دیگری که در گذار از این دو رکن ماجرا ی حراجی کریستیز می توان بدان اشاره کرد ، خود هنر مدرن و معاصر ایران است که طی 50 سال  خودنمایی اش ، هنوز و به رغم ادعای برخی نتوانسته در خودش خلاصه و تعریف شود و همیشه دچار نوعی التقاط گری و منریسم مدرن بوده است . ریشه های این منریسم هم ، همچنان که بارها گفته ایم و گفته اند ، بیشتر در تاخر تاریخی هنر مدرن ایران نسبت به هنر مدرن غرب مستقر و مستتر است و فکر نمی کنم دیگر اینجا نیازی به بازگفت ماجرا ی مکرر آن باشد . این بی سمت و سویی هنر معاصر ایران که خاسته از فردیت خاص هنرمند ایرانی نیز هست و در جای خود از یک سره نبودن تاریخ 1400 سال گذشته ی ایران نیز حکایت می کند  ، هرگز و هیچ گاه اجازه ی شنیدن صدایی موزون و متعادل از این هنر را به مخاطب نداده و جریانی رو به رشد را در خود رقم نزده است . تا جایی که امروز هم می بینیم با چه تساهلی یک بازار منطقه ای شالوده و شیرازه ی آن را از هم می پاشد و همه را و مگر عده ای معدود را ، به سوداگری با هنری که هیچ وقت سره وسرنمون خویش نبوده است  ،وا می دارد . منتها در این فراگرد جدید دشمن خونی فرهنگ ایران ( تازیان ) است که باز به قیمت عقب نشینی و وادادن ایرانی ها ، که بنا به دلایلی روشن از هم به ستوه آمده اند ، پا درمیانی می کند و نرخ می گذارد و می خرد و می فروشد . آن هم در جایی که جلوه ای از آب و آبروی ما ( سر سلامت سرباز هخامنشی ) در شعبه ای دیگر از حراجی کریستیز چوب حراج می خورد و فقط با یک واکنش دیرهنگام و از سر استیصال مقامات ایرانی رو به رو می شود که مثل همیشه داد سرقت می دهند و با کمال خونسردی و عطف به ما سبق ماجرا انتظار دارند صاحب مفت و مجانی آن سند هویت و افتخار ایرانی شوند .

و اما پرده ی آخر این داستان ( بخوانیم تراژدی ) حراجی کریستیز دبی که بی ربط به پرده ی نخست آن نیست ، به واسطه های ایرانی این بازار برمی گردد که صرف نظر از هویت حقیقی برخی ، بقیه بی شباهت به کسانی نیستند که در رسانه های عربی سرشانه ی  «خادمین الحرمین الشریفین » ( آل سعود ) را با ولع می بوسند تا از درآمد بادآورده ی نفت ، شمشیر بازی و شاه بازی و شاهین بازی شان به راه باشد ! عده ای را می گویم که حجره های دیگر بازار را رها کرده اند و به سودای این یکی بازار دنبال تابلوهای بزرگ و «خط» دار می گردند . این را به خاطر چند برخورد اخیری می گویم که با برخی از آن ها داشته ام . کسانی که در فلان تابلوی اصیل ایرانی و معاصر دنبال ابعاد و وزن آلومینیوم مصرف شده هستند و چیزی نمانده برای خرید تابلوی نقاشی با متر  و میزان ( خط کش و ترازو ) به سراغ یک نقاش بروند . اینجاست که دوباره و چند باره بحث گالری ها و گالری دارها پیش می آید و کوشش های بی فرجامی که تحت این عناوین در جامعه ی ما صورت می گیرد و همین باعث می شود که ماجرا از بیخ و بن مشکل پیدا کند و در یک بازار موردی ، اما مقطعی و سودآور ، تمام رشته های خونی و خویشاوندی هنر و فرهنگ این سرزمین پاره و پنبه شود . سرزمینی که در آن صرف نظر از تنوع قومی و مذهبی ، انگار اراده ای درصدد قربانی کردن ملیت به جای فقط و فقط  مذهب است . مذهبی که با خوانشی دیگر مهم ترین میثاق بخش بزرگی از ایرانیان با اعراب به شمار می آید و در همین زمینه هم البته نتوانسته هم دلی و هم زبانی و هم راهی آن ها را برانگیزد .

 

 e-mail:artcritic@shamkhani.com

 

copyright©2007 shamkhani.com All Rights Reserved