این دفتر پاره هر از گاهی به شب یا به روز می شود و اشاره ای می کند و می گذرد . غرض گذاشتن ردپایی گم و گنگ است و دریچه ای خرد برای دیدن دیگرانی که عریانی خواسته و ناخواسته ی مرا اینجا می بینند .

 

جستارهای دیگر

ü غیاب  علیرضا اسپهبد

üجلوه های خودپسندانه  ...

ü قیاسی در مقیاس اعتراف

ü هویت بخشی مدارس ایران

ü لیلی  متین دفتری

üحراجی کریستیز

ü هشتمین بی ینال سفال

ü هنر جدید و بنیاد شهید

ü نقش سیاست بر بوم هنر

ü دیدار مصدق با ورجاوند

ü قرآن خوانی مرتضی ممیز

ü غروب مارکو گریگوریان

üحراج فرهنگ ايران در حجره اعراب

üموج جديد هنر ايران در خليج عربي !

 

گورهای خالی روزنامه نگاری !                                   22/10/86

میان این همه ماجرای رنگ و وارنگ که هر روز و هر ساعت در این سرزمین رقم می خورد و به اوج سیاهی و سرخی می رسد ، حرف زدن از رنگ های دیگر در این قلمرو رنگی ، اگر نگوییم ناممکن ، شاید به نظر ناموجه بیآید . مگر آنکه بزرگانی چون فردوسی و سعدی و مولانا و حافظ وناصر خسرو و ... را شاهد بگیریم که در وانفسای تاخت و تاز  ترک و تازی و تلخی ها و تیره گی های همروزگار خود ، هم خانه شعر و هنر شده اند تا این رشته ، که انگار و البته از جای دیگری نظام دارد ، نگسلد و برجا بماند و پابرجا بماند . این را گفتم که با تاسف بگویم در دنیای هنر این سرزمین هم همین حالا گویا خیری و خبری نیست ، که در خیابان ها نباشد و به چشم نیآید . خبری هم اگر و احیانا هست ، خود را همچنان به کوچه ی « علی چپ » می زند ، که آن هم راستش را بخواهید امروز روز کوچه ای نیست . با این همه بی خبری اما ،  گاهی وقت ها می شود خود را جای یک کاریکاتوریست گذاشت و برای مثال از جمله ی قصار « غلامعلی حداد عادل » که گفته بود « مجلس  در مشت دولت نیست ، بلکه در پشت دولت است .» کاریکاتور زیبایی ساخت و ساعت ها بدان خندید . بماند البته که همین کار هم « توفیق » می خواهد و توفیقی از جنس همان توفیق های توقیف شده ی قبل از انقلاب ، که شهربانوی ایران را روی نقشه کشور می کشید و با استناد به جمله ای واقعی از خود او ، یک پایش را توی شیراز و یک پایش را در تهران می گذاشت و بعد به استان های بین راه غبطه می خورد که چه جای خوبی قرار گرفته اند .

چیزی که می خواهم در این بین بگویم ، اما ، به مراتب زیباتر از همه ی این تصویرها و تصورهاست و واقعیت را هم یک جورهایی پشت سر گذاشته است . این یکی مربوط می شود به خبری که دیشب در یکی از سایت ها خواندم . اینکه در گیر و دار خاکسپاری یکی از همکاران ما ( زنده یاد مهران قاسمی ) ، بالاخره دولت ایران حاضر شده  قطعه ای از ابرگورستان تهران را ، که شاید به اندازه ی شیخ نشین های خلیج دوستی !! ( با تاسف و نوستالژی بخوانید خلیج فارس ) جمعیت دارد ، به روزنامه نگاران اختصاص بدهد . جالب تر از این خبر ، که بی شباهت به خانه دار شدن ما روزنامه نگاران مخلوع بعد از سال ها مستاجری نبود ، پرسشی بود که برخی خبرنگاران حاضر در گورستان تهران به تکرار از « احمد مسجد جامعی » ( مسوول فرهنگی شورای شهر تهران ) پرسیده بودند و آن اینکه « ملاک خاک شدن در این قطعه [ ی گمشده ی بهشت ] چیست ؟ » !!

کاری نداریم اینجا به پاسخ مسجد جامعی به این پرسش فلسفی و به این سوخت و ساز فلسفی ذهن آن عده از نوخبرنگاران بی پرسش ، که متاسفانه وقتی حقوق و حساب و کتابی نباشد سر از یک چنین حرفه ی خطیری در می آورند و باعث آبروی صنف خود می شوند . نکته ی جالب تر اینجا برای من ضربآهنگ درونی تنظیم و انتشار این خبر است ، که تعلیق خبرهای مانند خود را اصلا و ابدا ندارد. منظورم خبرهایی است که همواره به اعطای تسهیلات دولتی و حکومتی در دو سه دهه ی اخیر برمی گردد و همه هم ضمن به تعلیق درآوردن ماجرا و محتوا و آب و تاب دادن به آن ، چنان کلی به نظر می آیند و به عمل در می آیند که در واقعیت با هیچ جزء و جمعیتی جور نمی شوند . بدتر از این ضربآهنگ قطعی برای بیمه ی روزنامه نگاران در گورستان تهران  (که حتی تعلیق و آب و تاب اعطای سهام عدالت به قشر قابل مردن جامعه)، که الحق قبرهای گرانی هم دارد و گرانی آن را می توان از نعش کش های لوکس و مدل بالای آن حدس زد و از استقبال بیش از حد مردم تهران در این روزها فهمید ،  باز هم همان واکنش خبرنگاران ناشی به اعلام این خبر است . کسانی که اینجا هم دنبال ملاک می گردند و می خواهند شرایط مردن و به خاک سپرده شدن خود و همکاران خود را در آن شاه نشین مفت و مجانی بدانند !

در سرزمینی که شعر حرف اول هنرهای آن را می زند و گورکن های بی گناه آن هم بهره ای موروثی از قریحه ی شاعری دارند ، به زعم من اگر چه ممکن است بدبینی به نظر بیآید باید به همه چیز و پیش از هر چیز شک کرد و تردید روا داشت . اگر نه که بعید نیست مثل همه ی موارد دیگر کلاه سر آدم برود و یک جایی برای همیشه سر آدم بماند آن کلاه . این هوشیاری مورد تایید خرد ایرانی به ویژه آنجا معنا و مفهوم می یابد که بدانیم نخستین رئیس خبرگزاری جمهوری اسلامی ( ایرنا ) بعد از روی کار آمدن دولت نهم ، روزنامه نگاران 8 سال گذشته را مهمان ناخوانده ی مطبوعات برمی شمرد که باید از خوان گسترده ی مطبوعات کنار بکشند . این هوشیاری جایی معنا می یابد که بدانیم سردبیر سابق روزنامه کیهان ، که حالا بر کرسی وزارت فرهنگ و هنر این سرزمین هم تکیه زده است ، احمدی نژاد را ناجی مطبوعات می داند و از او به عنوان فردی یاد می کند که با موج سازی های خود مطبوعات ایران را به اوج و اعتلای جهانی رسانده است .  این هوشیاری جایی معنا پیدا می کند که بخوانیم و بدانیم « حسین شریعتمداری »

 ( مدیر مسوول پر مسوولیت روزنامه ی کیهان ) به همراه سردبیر روزنامه ی رسالت  به عنوان منتقدان دولت فعلی جایزه ی جشنواره ی مطبوعات سال 86 را می گیرند . و بالاخره این خرد جایی به کار می آید که انگار خرد ، همچنان که در برهه هایی دیگری از تاریخ ، از آن رخت بربسته است .

فکر می کنم برای پایان دادن به این اشاره ، که خنده و گریه و تاسف را یکجا با خود و در خود دارد ، یادآوری خاطره ی مربوط به یکی از فیلم های سینمایی بد نباشد . فیلمی اروپایی که سال ها پیش دیدم و نامش را الان به خاطر ندارم .  داستان فیلم در آسایشگاهی می گذشت که یک عده زن و مرد سالمند در آن به سر می بردند . شهرداری آن شهر که جای کافی برای نگه داشتن تابوت های خالی نداشت ، خواست که از انبار آن آسایشگاه برای نگهداری تابوت ها استفاده کند . تا یک جایی از این داستان را می شود از همین شمه دریافت . یعنی تا جایی که سالمندان ترسیده از این تابوت های خالی میان باد و باران و تاریکی هنوز پا به فرار نگذاشته بودند . پایان داستان اما ، با پایان داستان های امروز ایران خیلی فرق داشت و معلوم می کرد که همه چیز از ابتدا سوءتفاهمی بیش نبوده است .   

 

 

 e-mail:artcritic@shamkhani.com

 

copyright©2007 shamkhani.com All Rights Reserved