این دفتر پاره هر از گاهی به شب یا به روز می شود و اشاره ای می کند و می گذرد . غرض گذاشتن ردپایی گم و گنگ است و دریچه ای خرد برای دیدن دیگرانی که عریانی خواسته و ناخواسته ی مرا اینجا می بینند .

 

جستارهای دیگر :

ü غیاب  علیرضا اسپهبد

üجلوه های خودپسندانه  ...

ü قیاسی در مقیاس اعتراف

ü هویت بخشی مدارس ایران

ü لیلی  متین دفتری

üحراجی کریستیز

ü هشتمین بی ینال سفال

ü هنر جدید و بنیاد شهید

ü نقش سیاست بر بوم هنر

ü دیدار مصدق با ورجاوند

ü قرآن خوانی مرتضی ممیز

ü غروب مارکو گریگوریان

üحراج فرهنگ ايران در حجره اعراب

üموج جديد هنر ايران در خليج عربي !

üگورهای خالی روزنامه نگاری!

üرنگ در کتاب مقدس ما ایرانیان

 

 

به بهانه ی ثبت روز ملی نوروز

هم این زمانه رستم دستان ام آرزوست !                      28/12/86   

خبرهایی که این روز ها  از ایران و در ایران به گوش می رسد گاهی آن قدر تکان دهنده است که شاید در قیاس نتوان تکانه های حاصل از یک بمب اتم را بدان شبیه کرد و نزدیک دانست . گاهی همین خبرها به 3 دهه پرسش های بی پاسخ این مردم پاسخ می گوید و بدون آنکه بداند و بخواهد پرده از پستوهای تاریک برخی ذهن ها برمی دارد . جالب تر از خود این خبرها ، شاید ، مخاطبان آنها باشند که کمترین و کوچکترین واکنشی نشان نمی دهند و می گذارند که این حرف ها ، همچنان که سرنوشت شان ، لابه لای صفحه های سفیدی از تاریخ گم شود .

یکی از همین خبرها که شاید هول آورتر از حمله ی اعراب به ایران هزار و چهار صد سال پیش بود و می نمود ، ثبت ملی مراسم نوروز در جمهوری اسلامی بود که انگار با حضور رئیس جمهور هسته ای ما صورت گرفته است . نمی دانم این خبر را باید چگونه خواند و چگونه تاویل کرد . فقط می دانم که بازی تبلیغاتی ناشیانه ای بیش نیست  این بازی ، که در شرایط خیلی خاصی رقم می خورد و حتما می خواهد شائبه ی جدایی حاکمیت از مردم و مذهب اسلامی از ملیت ایرانی را در آوردگاه دین و دنیای این مردم از بین ببرد .

کاری به نوروز نداریم اینجا و اینکه از کجا می آید چنین نشان و نماد با شکوه و شوکتی  و چقدر با خان و مان و جان ایرانی آمیخته و آویخته است . کاری هم نداریم به اینکه کجا و چگونه اسلام فاتح بر این یادگار باستان و این داستان راستان ما دست گذاشته و آن را مهر تایید زده است . کاری هم باز اینجا نداریم که چرا ایران اسلامی بالاخره و به مدد یعقوب لیث ها و رودکی ها  و فردوسی ها  توانست بازگشتی به زبان و فر و فرهنگ بومی و خونی خود بکند و ریشه ی زبان تحمیل شده ی عربی را هر چند بدون برگ های ریخته شده ای از آن بکند و بازگرداند به جایی که از آن آمده بود . درباره ی نوروز ، چه امروز و چه دیروز ، حرف حرف دیگری است . این نماد و نماد های بزرگی از این دست مانده اند تا ایران چه پیدا و چه پنهان بماند و روزی ، اگر بشود ، خود را در جایی که باید بیابد و به یاد بیاورد . در این میان اما ، جدا از حاشیه ها و پیرایه هایی که آیین جاودان نوروز به خود گرفته است و لباس نازک دیگری که به خود پوشیده است ، یک تفاوت بنیادی بین نوروز و دیگر روزها ی ایرانی و دیگر یادگار های باستانی ایران هست و آن اینکه نه نامی به باد داده و نه جایی برای نماد بادآورده ی دیگری باز کرده است . این را می توان در مقایسه با آیین های دیگری چون « نخلبندان» کاشان و یزد یاد کرد که در ماه قمری محرم انجام می شود و بازیافته ی آیین باستانی گرامیداشت « سرو زردشت » است . سروی که هنوزا هنوز شکل سراسری خود را دارد و با این همه و در کمال تساهل نخل خوانده می شود و به ذهن آدم هوشیار حقیقت مکنون و مکتوم دیگری را می رساند . بگذریم که باز کردن این صندوق اگر چه هوا را عطر آگین می کند ، اما به مشام برخی اصلا خوش نمی آید .

و اما حالا که فهمیدیم « نوروز » هم از آیین های ملی ماست و جمهوری اسلامی ایران هم آن را بعد از سه دهه به رسمیت شناخته است ، بد نیست که شاهنامه های خاک خورده را برای همین چند روز تعطیل که بعض تعطیلی های دیگر مملکت مان در این روز ها و ماه ها و سال هاست دربیاوریم و بخت خواندن آن را با تحویل سال خورشیدی خودمان بگشاییم و هم نوروز را بیابیم در آن و هم ایران را و هم ایرانی را و هم  شاید رستم دستان را ، که مولانا با آن عرفان عمیق خود آرزو داشت :

زین همرهان سست عناصر دلم گرفت

شیر خدا و رستم دستان ام آرزوست

خواندن شاهنامه ، که بی اغراق کتاب مقدسی است برای ما ایرانیان ، اگر نگویم جهنم و بهشت ابدی ما را به ما می نمایاند ، بهشت و جهنم ازلی ایرانیان را بهتر از هر کتاب دیگری روشن می کند و به یاد می آورد . این کتاب زمینی ، که قدر و قیمتی آسمانی می توان بدان داد، متاسفانه امروز که به خواندن آن نیاز مبرم داریم و می توانیم بدان قسم هم بخوریم  ، چنان از ذهن و ضمیر و زبان ما دور شده که گویی هیچ گاه نبوده است . نمی گویم و نمی خواهم که حافظ و سعدی و مولانا و ... را که هر کدام برای ما افتخاری آفریده اند و متن و منتی بر ما دارند ، آن هم در یک گذار صوری بی عزت کنم ، که نه به حرف من و نه به حرف بزرگتر از من آلوده به هیچ غرضی نمی شوند ، ولی بی اغراق شاهنامه را یکجا حکایت همه ی این ها می دانم و نهایت آن چیزی که هر  یک از این بزرگان دامن بدان کشیده اند و داستان از آن ساخته و سروده اند . شاهنامه کتاب فال و تفال و خرافه و خماری و عرفان روزمره نیست . شاهنامه بیشتر از سعدی پند و اندرز دارد و در جای بهتری آن را عرضه می کند. شاهنامه ی فردوسی شعر و هنر و گوهر و زندگی را به هم می آمیزد و نقطه مقابل آن ها را به چشم جان روشن بین در هم می ریزد .  و بالاخره اینکه شاهنامه در کلی ترین گزاره و انگاره تکلیف هر ایرانی را ، اگر جوینده باشد و یابنده ، با هستی و نیستی خود روشن می کند . کاش به جای مردم ایران که این شاهکار شگرف و سترگ را در گیر و دار تلاش های تن فرسای زندگی روزمره فراموش کرده اند و تا حدی هم حق دارند ، بالانشینان عرصه ی قدرت و سیاست که خیالی آسوده تر دارند و وقتی بیشتر ، یک بار هم که شده با دقت می خواندند و نه باعث سرافکنده گی ایران و ایرانی می شدند و نه چنین مسیر معکوسی را می پیمودند . اینجاست که باید با مولانا هم صدا شد و گفت : شیر خدا و رستم دستان ام آرزوست ! 

 

ü لینک مربوط به خبر ملی شدن نوروز (روزنامه اطلاعات)

   

 

 

 e-mail:artcritic@shamkhani.com

 

copyright©2007 shamkhani.com All Rights Reserved