|
|
|
|
|
|
||
|
جستارهای دیگر : üحراج فرهنگ ايران در حجره اعراب üموج جديد هنر ايران در خليج عربي ! |
جشنواره تجسمی فجر! 26/1/87
چند روز پیش و در خلال خواندن اخبار یکی از روزنامه هاباز به خبری برخوردم که خیلی بوی خوشی از آن نمی آمد . این خبرِ ناگهان اگر چه اشاره به حوزه ی عقیم و ابتر هنر رسمی و دولتی داشت و به بیرون از آن نشت و نفوذی نمی کرد ، اما همچنان که دیگر خبرهای این روز و این روزگار ، در پس پشت نازک خود بازگوی حکایتی دیگر بود که باید منتظر نتیجه ی آن بود و ماند . خبر یادشده چیزی نبود جز اینکه قرار است از امسال جشنواره ی هنرهای تجسمی فجر نیز موازی دیگر جشنواره های فجر برگزار شود و مثل همیشه یک عده جنگ زده ی عرب و افغانی و... هم از کشورهای همسایه بدان بپیوندند و آن را به عنوان بین المللی مزین و مفتخر کنند ! راستش در کشوری که همه چیز از راس یک هرم ،که هیچ گاه هم انگار وارونه نخواهد شد ، به هنرمند آن دیکته و از سوی عده ای هنرمندنما پذیرفته می شود هر خبری از این دست ناگفته هیچ خیری به همراه ندارد و خرابی ارزش های دیگری را نوید می دهد . به ویژه وقتی این خبر بسیار به تاخیر افتاده باشد و نتواند هیچ ارزش دیگری جز یک کاسه گی ایدئولوژیک چند هنر جدا افتاده را بازگو کند . هنرهایی که قرار است اینجا قاعده ی دیگری را برای بازی برگزینند و به داوری دیگری درآیند که برد نهایی آن چندان دور از ذهن نیست . در بازگشت به هنرهای تجسمی چند قرن گذشته ی ایران ، شاید ، جز در یکی دو دوره و آن هم از دولت یکی دو موضوع نتوانیم تجربه ی آزادی را هر چند به طور نسبی در جایی ببینیم و سراغ بگیریم . در یک دوره «نقاشی قهوه خانه ای » را داریم که آزاد از قید و بند دیوان و دربار و در میان مردم این درخشش به وجود می آید و بیشتر از هر برهه ای هم فرهنگ سازی می کند و بیشتر با بازگشت به آبنوشک مهمی چون شاهنامه ی فردوسی ، فراتر از عقده ها و عقیده های رایج به تصویر باورهای بر باد رفته ی این مردم می پردازد . این دوره را بیرون از قواعد و قراردادهای مرسوم نقد و فراتر از تاریخ نگاری های موسوم و مکتبی ، دوره ی « تعهد » نقاشی ایران نام می گذارم ونخستین دوره ای می دانم که در نقاشی ما بی تکلیف و تکلف رقم خورده است . در کنار این بازگشت بی پرده به باورها و بن مایه های خرد جمعی و فرهنگ سترگ و ستبر ایرانی ، که متاسفانه از آن جز نامی باقی نمانده است انگار ، دوره ی دیگری هم وجود دارد که به دهه ی سی تا پنجاه عصر حاضر برمی گرددو آن را اگر چه با درصدی از دخالت ها و حمایت های حکومت و دولت های وقت ، دوره ی « تجدد » هنر ایران می دانم و هدف از آن را با تمام ضعف ها و قوت هایش هم آهنگی با هنر معاصر جهان می شمارم . در این دوره بود که هنر مدرن ایران شکل و شاکله ای پیدا کرد و پی و پایه ای ریخت که ما بتوانیم الان و از آن به گونه ای درست و دقیق یاد کنیم . جز این دو دوره ، اگر نخواسته باشم کوشش و جوشش برخی و تنها برخی را بی ارج کنم و بی نقد بگذارم ، که هدف ام اینجا نقد زیبایی شناسیک نیست ، هیچ دوره ی منظم و منسجمی را در هنرهای تجسمی ایران به یاد نمی آورم که هم درخور عنوان سره ی ایرانی باشد و هم در فرار از فرسایش فکری و فرهنگی ایدئولوژی های رایج شکل گرفته باشد . و اما در پاسخ به چرایی این همه تقبیح و تکفیر هنر ایدئولوژیک ، که البته اصلا موضوع تازه ای نیست ، می توان از راه های بسیاری وارد شد . ابتدا باید مشخص کرد که یک چنین هنری ، اگر اصلا شایسته ی عنوان هنر باشد ، با هنرهای مردمی که ایدئولوژی های حاکم همواره بدان استناد می کنند و در تنگناها بدان توسل می جویند ، سراسر متفاوت است و سرشتی کاملا متضاد دارد . چه ایدئولوژی هیچ گاه با مردم همراهی نمی کند و از مردم انتظار فقط و فقط همراهی را دارد . این خصلت جدا ناشدنی هنر ایدئولوژیک هم هست که اغلب به « پوپولیسم » و گاه به نوعی « نهان روشی » ساختاری می انجامد . خلاصه بخواهم اگر بگویم هنر ایدئولوژیک ساحت و سرشت خود را دارد و به فرض پذیرش هنر هم آن را هرگزاهرگز در پله و پلان نخست قرار نمی دهد . در گذار به ذهنیتی که نسبت به هنر ایدئولوژیک دارم ، بهترین نمونه ی چنین هنری را ، اگرنخواهم از ایران و از نحله هایی موسوم به نقاشی انقلاب و جنگ و ... مثال بزنم ، باید از گزارش انتقادی ، تاریخی و فرویدی « اریک فروم » در کتاب « جزم اندیشی مسیحی » * شاهد بیاورم که به چگونگی تحویل تصویر شایع « مسیح مصلوب » ( که باور مسیحیان رنج کشیده و ستم دیده ی اولیه را در گرایش به دین مسیحی تشکیل می داد ) در نقاشی های نخستین مسیحی به تصویر شایع « مریم باکره و عیسی نوآمده » در آغوش مادر می پردازد و به تعامدی که کلیسای شکل گرفته ی سیاسی در قرن چهارم میلادی از این استحاله ی تصویری مدنظر داشته و تاثیری که این تصویر جایگزین در تسلی مردم و در فروکاهش شور انقلابی مسیحیان نخستین ( در برابر امپراطوری توتالیتر و پدرسالارانه ی روم که بعدها مسیحیت را به عنوان یک ابزار کنترل سیاسی به عنوان مذهب رسمی قلمرو خود می پذیرد و به کار می گیرد ) به همراه داشته و اینکه در نهایت چنین تصویری چطور به احساس بی پناهی و گناهکاری مردم ( نسبت به گناه هایی که کلیسا خود می سازد و تعریف می کند ) تبدیل می شود . چنین کاربرد سیاسی و روزمره ای که البته خیلی گذرا به آن اشاره کردم و صد البته خیلی سربسته آن را طرح کردم ، در تمام رویکردهای ایدئولوژیک به هنرهای تجسمی همیشه و همواره بوده و هست . این رویکردها را به ویژه تهدید و تحدید و بالاخره تعارض تاریخی ادیان سامی ( یهودی ، مسیحی و اسلامی ) با نقاشی و مجسمه و دگردیسی ثانوی و صلاح دید دوباره ی پیروان متاخر آن ها در پیوند و پذیرایی از این هنرها و حکم به بودن و شدن و دیگر شدن شان می توان دید و دریافت. با این حساب گفتنی اینکه اگر چه بسیاری از عنوان های برگزیده ی ایدئولوژیک برای برخی رویداد ها ، در روندی تاریخی ، کم کم جای خود و خاستگاه آن رویداد ها را می گیرند و رفته رفته از خود نام زدایی و نشانه زدایی می کنند ، اما گاهی در یک پدیده ی واژگون تاریخی که آن هم قید و قرار ایدئولوژیک دارد و استوار به همان ایده و عنوان نخستین است، ماجرا به گونه ی دیگری رخ می دهد و رقم می خورد . در این بین وقتی به اصطلاح دولتی سر کار می آید و با نادیده گرفتن ارزش ها و ضرورت های موجود همه چیز را هنوز در همان حدودی می بیند و می خواهد که ایدئولوژی مستقر از ابتدا حکم بدان کرده بود ، این موضوع چندان عجیب نیست که عنوان فراموش شده ای دوباره به میدان بیاید و خود نمایی کند .
* جزم اندیشی مسیحی ، اریک فروم ترجمه منصور گودرزی انتشارات مروارید سال 1378
e-mail:artcritic@shamkhani.com
|
|
copyright©2007 shamkhani.com All Rights Reserved