|
|
|
|
|
|
|
جستارهای دیگر
|
غیاب و حضور علیرضا اسپهبد! «علیرضا اسپهبد» هم رفت که از دنیای رنگ و رویا و وهم چیزی کم شود . خیلی چیزها داشت و در عوض چیزی نداشت که از دست بدهد این نقاش بزرگ روزگار ما و به خاطر همین ، انگار ، خودش را به خاک سپرد .سریع رفت که به بامداد بزرگ (الف . بامداد) بپیوندد و بامداد کوچک خود را در همین دنیای درگیر جا بگذارد و تنها بگذارد تا همان متن معروف « بایزید بسطامی » را ( روشن تر از خاموشی چراغی ندیدم و ...) ، که پدر همیشه دوست داشت و همیشه برای دوستان نزدیکش می خواند ، بر مزار بی رنگ و روح اوآواز کند. تا 10 سال پیش اسپهبد با من دوست نبود . بنا به دلایلی خیلی زود با هم دوست شدیم . اول به خاطر نقاشی هاش و بعد از روی هم زبانی و دست آخر از روی هم دلی زیاد . این دوستی ، که مثل همه ی دوستی های من با جماعت نقاش از جنس قرض دادن نان و ندیدن جایگاه واقعی آنها نبود ، هی بیشتر پا گرفت و هی بیشتر ریشه زد و ریشه پیدا کرد . آنقدر که این روح بی قرار در آستا نه ی پیری ( 55 سالگی اش ) تبدیل به جوان ترین دوستم در جرگه ی نقاشان مدرن و معاصر و مسلم این مملکت شد . اسپهبد همچنین یکی از جوان ترین چهره های نوعی ِپیشگام در هنر معاصر ایران و کتاب « نوشت و نقد ها ... » ی من بود ، که رفت به دیگر چهره های غایب کتاب بپیوندد و جاودانه شود و جاودانه کند جایگاهش را . این پیشگامی را در او به خاطر پیش گرفتن یک زبان سوسیال ، سیاسی و سورئال محض و حفظ همیشه و همواره ی آن دیده بودم و با سن شناسنامه ای او ، همچنان که درباره ی « کاوه گلستان » و « شیرین نشاط » ، کاری نداشتم . از این دوست عزیز چند ماهی می شدکه اصلا خبر نداشتم ؛ که با آن فریاد آخر و آن ناله ی خفیف به خودم آورد و با خبرم کرد . از بی بی سی و خیلی ناگهانی شنیدم خبر را . خبری که در حقیقت خبر مرگ او نبود . بیشتر با دیگران نسبت داشت متن خبر تا با او ؛که تا بود ، خودش بود و مستقل بود و مستقل اندیشید و مستقل عمل کرد و به حکومت های هم زمان حیاتش باج نداد . همان روز موعود و شاید در همان ساعت فاجعه ، انگار که به دلم افتاده باشد ، توی پمپ بنزین هم خانه ی خاطرات نزدیکم شد اسپهبد و تصمیم گرفتم که بالاخره بعد از چند ماه بی خبری تماسی با او داشته باشم . که بعد از آخرین جا به جایی ردی از من نداشت و من هم راستش این اواخر می ترسیدم که باهاش تماس بگیرم . می ترسیدم که مثل همیشه از گم شدن سر و کله ام خرده بگیرد و گله بگذارد و بعد شروع به درد دل کند ، که تمامی نداشت . بس که پر بود دل نقاش این سال های آخر و بس که فاجعه می دید و فاجعه می دانست همه چیز را و بس که حق داشت . از این جور نوشتن ها خیلی خوشم نمی آید . چون معتقدم چیزی به زنده و مرده ی کسی اضافه نمی کند . این را هم در جواب بامداد عزیز ( تنها یادگار دوست از دست رفته ام ) نوشتم که شاعرانه ی بایزید را خوانده بود و چند قدم دورتر از گودی گور ِ ناگهان پدر ایستاده بود و بی خبر از حال و روز من بهم می گفت : « همه روزنامه ها را نگاه کردم تا مطلبی از شما درباره ی بابا ببینم ... »
برای « علیرضا اسپهبد » و به بهانه واپسین دیدار پیچیده به بوم این بار بالای خسته ی خود را با دستان بسته و رنگ های تمام در پرده ای که یک پارچه فریاد می شود این بار گوزن ِتیز با شاخه در ستیز ، و خاک ِ فریب خورده که خواب ِ خیس تو را تاش می کشد . تهران / اسفند 85
e-mail:artcritic@shamkhani.com
|
copyright©2007 shamkhani.com All Rights Reserved